تبليغاتX
حرف دل . . . . . . . . .

هر کی عاقله غمی داره روزه گار درهمی داره ... دیونه نشدی ببینی عاشقی عالمی داره

778365ukghi0gcnz.gif727906wrmyfe6o17.gif778365ukghi0gcnz.gif

 

من عشق را دیدم ـ


احساس را دیدم


و خودم را در آئینه تو!


چه پوچ بودم و زشت!


و تو را درآئینه خود!


چه سلیس بودی و روان!

آه صد افسوس


که من با تو تر نشدم


کاش باران زده بود


تا نگاه خیس باران زده ات را


فرو می بردم در دل


و صعود می کردم در شور!


من طرحی از روی تو را


با خود برده بودم به خیالم!


که اگر شبی ماه نبود


من پای در تاریکی شب نگذارم.


من نمیرم .


من .....آه!

 

778365ukghi0gcnz.gif727906wrmyfe6o17.gif778365ukghi0gcnz.gif

989321gyey13hzit.gif

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در سه شنبه 30 مهر1387 ساعت 0:16 | لينک ثابت |

یه دنیا تشنگی تو عمق چشمامه
 
ببین امشب قصاص از اشك می گیرم
 

یه دنیا تشنگی تو عمق چشمامه
 
ببین امشب قصاص از اشك می گیرم
 
ببین می مونم امشب تا سحر یا نه
 
دوباره مثل هر شب ساده می میرم

یه بغض مرده رو لبهام ماسیده
 
نمیشه اسمتو آروم بشمارم
 
ببین از بس دلم با خاك خوابیده
 
شبیه مرده های زیر آوارم

كجا باید تو رو پیدا كنم امشب
 
كدوم سقفه كه مال هردومون باشه
 
نمی بینی چقدر از هم جدا موندیم
 
كدوم روزه كه تو آغوش شب جاشه

بیا دستامو از این فاصله بردار
 
بذار باور كنم احساس بارونو
 
همیشه باید از آخر كسی باشه
 
که لمسش تر کنه چشم پشیمونو...

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در سه شنبه 30 مهر1387 ساعت 0:11 | لينک ثابت |


    از فـراق دوري تـــو مـسـت و حيـرانـم هنــوز


    بـا نـبـودت روز و شب سر در گـريـبـانم هنـوز


    حـرف هايـت مي دهـد بـوي صـفـا و همدلي


مـن بــه دنـبـال امـيـد چـشـم زيـبـاتـم هـنـوز


مهربـانـا خنـده ات چون شهد شيـرين عـسل


مـن بـه يـاد خنـده هاي پـر مهر زيبـاتـم هنـوز


کـي بــه آخــر مي رسـد ايـن انتظار من خـدا


من به يادت روز و شب مجنون و فرهادم هنوز

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در یکشنبه 6 خرداد1386 ساعت 1:6 | لينک ثابت |

دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.به شما ارزاني :


سحري بود و هنوز،


گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .گل ياس،


عشق در جان هوا ريخته بود .


من به ديدار سحر مي رفتم


نفسم با نفس ياس درآميخته بود .


مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !


 بسراي اي دل شيدا، بسراي .


اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !


تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !


آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،


روح درجسم جهان ريخته اند،


شور و شوق تو برانگيخته اند،


تو هم اي مرغك تنها، بسراي !


همه درهاي رهائي بسته ست،


تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !بسراي ... )) 


من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم ! 


در افق، پشت سرا پرده نور باغ هاي گل سرخ،


شاخه گسترده به مهر،غنچه آورده به ناز،


دم به دم از نفس باد سحر؛


غنچه ها مي شد باز . غنچه ها مي رسد باز،


باغ هاي گل سرخ،باغ هاي گل سرخ،


يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !

چون گل افشاني لبخند تو،


در لحظه شيرين شكفتن !خورشيد !


چه فروغي به جهان مي بخشيد !


چه شكوهي ... !


همه عالم به تماشا برخاست ! 


من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !


 دو كبوتر در اوج،بال در بال گذر مي كردند . 


دو صنوبر در باغ،


سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .


مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور


رو نهادند به دروازه نور ...


چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،


در سرا پرده دل غنچه اي مي پرورد،


- هديه اي مي آورد -برگ هايش كم كم باز شدند !


برگ ها باز شدند :


ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !


با شكوفائي خورشيد و ،گل افشاني لبخند تو،


آراستمش !تار و پودش را از خوبي و مهر،


خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :


(( دوستت دارم )) رامن دلاويز ترين شعر جهان يافته ام ! 


 اين گل سرخ من است !


دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،


كه بري خانه دشمن !كه فشاني بر دوست !


راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست ! 


در دل مردم عالم، به خدا،نور خواهد پاشيد،


روح خواهد بخشيد . » 


تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !


اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،


نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !


« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !


« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت 1:58 | لينک ثابت |

باز کن پنجره ها را که نسيم 

  

روز ميلاد اققيها را

 

جشن ميگيرد و بهار

 

 

روي هر شاخه، کنار هر برگ

 

 

شمع روشن کرده است.

  

 

همه چلچله ها برگشتندوطراوت را فرياد زدند

 

 

کوچه يکپارچه آواز شده است و درخت گيلاس

 

 

هديه جشن اقاقيهارا گل به دامن کرده است.

 

  

باز کن پنجره ها را اي دوست!هيچ يادت هست

 

 

که زمين را عطشي وحشي سوخت؟

 

 

برگها پژمردند؟ تشنگي با جگر خاک چه کرد؟

 

 

هيچ يادت هست توي تاريکي شبهاي بلند

 

 

سيلي سرما با خاک چه کرد؟با سرو سينه گلهاي سپيد

 

 

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟هيچ يادت هست؟

 

  

حاليا معجزه باران را باور کن

 

 

م سخاوت را در چشم چمنزار ببين

 

 

و محبت را در رروح نسيم که در اين کوچه تنگ

 

 

با همين دست تهي روز ميلاد اقاقيها را جشن ميگيرد.

 

 

خاک جان يافته است.تو چرا سنگ شدي؟

 

 

تو  چرا اين همه دل تنگ شدي؟

 

 

باز کن پنجره ها راو بهاررا باور کن!

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت 1:56 | لينک ثابت |

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه انديشه ام انديشه فرداست،

وجودم از تمناي تو سرشار است

زمان – در بستر شب – خواب و بيدار است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز...

خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز...

رود آنجا که مي بافند کولي هاي جادو، گيسوي شب را

همان جاها، که شبها در رواق کهکشانها عود مي سوزند

همان جاها، که اخترها، به بام قصرها، مشعل مي افروزند

همان جاها، که رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند

همان جاها، که پشت پرده شب،

                    دختر خورشيد فردا را مي آرايند،

همين فرداي افسون ريز رويايي

همين فردا که راه خواب من بسته ست

همين فردا که روي پرده پندار من پيداست

همين فردا که مارا روز ديدار است

همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همين فردا، همين فردا...

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

زمان، در بستر شب، خواب و بيدار است،

سياهي تار مي بندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسيم سرد پاييز است،

دل بي تاب و بي آرام من، از شوق لبريز است،

به هر سو چشم من رو مي کند: فرداست!

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

قناري ها سرود صبح مي خوانند...

...من آنجا، چشم در راه توام، ناگاه:

تو را، از دور مي بينم که مي آيي،

تو را، از دور مي بينم که مي خندم،

 تو را، از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي،

...نگاهم باز حيران تو خواهد ماند،

سرا پا چشم خواهم شد.

تو را در بازوان خويش خواهم ديد!

سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.

برايت شعر خواهم خواند،

برايم شعر خواهي خواند،

تبسم هاي شيرين تو را، با بوسه خواهم چيد!

و گر بختم کند ياري،

در آغوش تو...

       ... اي افسوس!

سياهي تار ميبندد،

چراغ ماه، لرزان، از نسيم سرد پاييز است،

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز

زمان – در بستر شب – خواب و بيدار است

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت 1:43 | لينک ثابت |

اشک بود و آهي ... و فراقي به وسعت ابديتي بي سرانجام ...

و سرابي از آفتابي ،‌ که غروب آکنده از اندوه بي پايان آن ، افق را به ديدگان سرخ جامه اش ، ملموس روياهاي پر ز خاطراتش گردانيده بود ، که در فراق دلداده اي مجنون ، نظاره گر طريقي بود که سرابش بدان رهسپار گرديده بود ...

و نفسهاي به خم افتاده اش به اميد ديداري دوباره ، همصداي ترنمي بود که گاهشمار ديدار آن سراب را زمزمه ميکرد ...

و زمين طريقي بود که آن اشک و آه را به سرانجامي رساند که حتي رويا نيز ياراي بازگويي آن يادمان را نداشت ... پاياني که خبر از پيچش امواج گيسوانش را بر گريبانم ميداد ...

انتظار به انتهايش رسيد ... سراب اينجا بود ... و زمين به آسمان نزديک گرديد تا وصال  ، زمزمه حضورش را جشن گيرد ...

هجرت به پايانش رسيده بود ، تا حرمت آن سراب را به پيچشي لرزان ، در پناهگاهي ظلماني ، ابدي گرداند ...

اينجا سرزميني بود که دلداده اي پايکوبان از وصال آن سراب ، خاطره سازي ميکرد ... دريغا که تقدير بهانه اي شد براي رفتن ... دل کندن ... ديگر شب فرا رسيده بود و سراب آن غروب به پايانش نزديک مي شد ... زمان مي گذشت و حسرت بيداد ...

شب آمد و آن سراب در انتظار طلوعي ديگر به پايانش شتافت ...

اشکها سرازير گشتند ، تا زمزمه اي باشند ياد را ، به اميد رسيدن به نگاهي . .

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در شنبه 1 اردیبهشت1386 ساعت 1:33 | لينک ثابت |

http://www.sooran.ir/index.php?section=serve&id=50&affid=1724&output=html

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 2:14 | لينک ثابت |

اگه با تموم اين خاطره ها
تو همين دفتر عشق جام بيزاري بعد اون ديگه نه من مال من
نه تو تکيه گاه اين شکستگي
بيا عاشق بمونيم کنار هم
نگو از اين نرسيدن خسته ام
نگو از اين نرسيدن خسته ام ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه
آخر عشق دوتا خط موازي همينه
ما به هم نمي رسيم
من و تو مثل دو تا خط موازي مي مونيم
که توي دفتر عشق اسير شديم
نرسيديم به هم آخر شب
تو همون دفتر کهنه پير شديم
با هم و کنار هم روز ها گذشت
دستاي من نرسيده به دست تو
مي دونم که ما به هم نمي رسيم
اگه با شکست من شکست تو
اگه من بشکنم،تو بي خيال
بگذري و تنهام بذاري

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در چهارشنبه 11 بهمن1385 ساعت 13:59 | لينک ثابت |

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در دوشنبه 8 آبان1385 ساعت 0:19 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در دوشنبه 8 آبان1385 ساعت 0:14 | لينک ثابت |

    

عشق به شكل پرواز پرنده است

عشق خواب يه آهوي رمنده است

من زائري تشنه زير باران

عشق چشمه آبي اما كشنده است

من ميميرم از اين آب مسموم

اما اون كه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زنده است

من ميميرم از اين آب مسموم

مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز يه پرنده است

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار

دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار

صدا كن اسممو از عمق شب از نقب ديوار

براي زنده بودن دليل آخرينم باش

من آن من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش

طلوع صادق عصيان من بيداريم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده

مرگ آغازه راه قصه بوده

من راهي شدم نگو كه زوده

اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده

من راهي شدم نگو كه زوده

اما اون كه عاشقونه جوون سپرده هرگز نمرده

عشق گذشتن از مرز وجوده

 
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد

در وادي گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را

با آبهاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي وظلمت چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يک باره راز ما

رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم که در سياهي يک گور بي نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

ميخواستم که شعله شوم سرکشي کنم

مرغي شدم به کنج قفس خسته و اسير

روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش

در دامن سکوت به تلخي گريستم

نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم

 

می خوام امروز با این نوشته هام با تو حرف بزنم

می خوام بگم که ازهمون روزاولی که خدا توروسرراه من گذاشت

عاشق اون نگاه معصومت شدم

اون روز آغاز زندگی من بود ، تولد دوباره ای برام بود

بهترین روززندگی من همون روزی بودکه با توآشناشدم،حس

میکنم خوشبخت ترین فرد روی زمین فقط خودم هستم.

بهترین لحظات زندگی من وقتی هست که با تو هستم.

هیچ وقت ازدیدنت سیرنمیشم،هیچ وقت ازیادم نمی ری هیچوقت

هر روز که می گذره بیشتر از دیروز به تو علاقه مند میشم.

شباخواب به چشمام نمی یاد،خودمم نمی دونم،

فکرکنم عاشق شدم.

همیشه سعی کردم رفتارم با تو جوری باشه

که از دستم ناراحت نشی

مخوام همون فردی که تو دوست داری باشم

نمی دونم اگه خدای نکرده مشکلی سر راهمون قرار بگیره

چی به سر من میاد؟

نمی دونم همین قد که من دوستش دارم اونم منودوست

داره یانه؟

خدایا خودت این راه و پیش پای من گذاشتی،

خودتم بهم کمک کن. 

 

 

یواشکی کسی نفهمه

 

هنوز هم می شود دل داد به این دنیا ......

 

هنوز اندیشه ای هست برای  .....

 

هنوز سینه هست برای مهرورزیدن .....

 

تا اینجاش بودیم ....تا آخرش هم هستیم

 

یه ذره دیگه بیا جلو تر تا زمزمه هامو بشنوی

 

عمری گذشت و من هنوز در کوره داغ زمان در حال پختنم

 

افسوس که دل یخ زده من تنها وتنها در مایکرو آغوش تو گرم خواهد شد.

  

 

  

حرف دل

 

ای آسمان  ای آسمان

 

ابر تو  اشکش دیگه دریا نمیشه

 

نه دیگه نه دیگه  هیشکی غمش مثل غم من نمیشه

 

ای آسمان  ای آسمان

 

بازی نکن آفتاب و مهتاب نمیاد

 

دل من از چی گرفته که دیگه وا نمیشه

 

همه آدما غریبه اند ولی نه شبیه مان

 

آخه قلب هیچکسی این جوری تنها نمیشه 

با  بودنت  دنیای  من قشنگتر از  همیشست


قلب تموم  ادماش از جنسی  مثل  شیشست


با بودنت رنگین کمون یه رنگ اضافه داره


رنگی که زیباییش تو رو تو ذهن من میاره


با بودنت تو  گل خونه هیچ گلی  کم ندارم


هیچ گلی اونجا نمیخوام وقتی تویی کنارم


با بودنت غصه میره شادی جاشو میگیره


با دیدنت هر چی غمه تو قلب من میمیره


با بودنت شعرای من  معنای تازه  دارن


گل های اطلسی برام شکلی دوباره دارن


با بودنت دلم میخواد که از سینه جدا شه


پر بکشه به سمت تو  تو راه  تو فدا شه


با بودنت دوست دارم  روی لبم  میشینه


سهم من از با تو بودن این عشق نازنینه


با  بودنت یه زندگی یه عمر تازه  دارم


برای دیدن تو من  یه عمر در  انتظارم


هر شب تو به خواب من  میای .........  

 من  دیگه   شک   ندارم..................


یه روز میاد با من باشی بمونی درکنارم

من تمام قصه هام قصهءتوست اگه غمگينه اون از غصهء توست

يه دفعه مثل يه آهو توی صحراها رميدی بس که چشم تو قشنگ بود گلهء گرگو نديدی

دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبينن    اونا با دندون تيز به کمينت نشينن

الهی من فدای تو چيکار کنم برای تو  اگه تو اين بيابونا خاری بره به پای تو

با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم    تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم  دم مرگ رسيدم اما...به هوای تو نمردم

دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم  از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم

موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن   کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نميذاشتم

من تمام قصه هام قصهءتوست   اگه غمگينه اون از غصهء توست

با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم  تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندممی رسيدی تو ؛ من اما آرزو به دل می موندم

هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو      اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزايی گذشت اونقدر رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم

هر چی شعر عاشقونه است من برای تو تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم

 

                                                         

                                    

می خواهم تو را در خواب ببینم       

بیشتر می خوابم تا تو را

بیشتر در خواب ببینم...
اگر بدانم مردگان نیز خواب می بینند         

.......می میرم........                        

 

تا تو را همیشه در خواب ببینم 

 

  

گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم، نکردم 

                                           یاد مو از سر بدر کن چه بد کردم، نکردم

 

روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم

 

                                        توی آئینه ی دیروز کاشکی فردا رو می دیدم

 

با تو عشق آمدو گم شدهر چی بود زیرو زبر شد

 

                                       لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد

 

عشق اولین تو بودی با تو من عشقو شناختم

 

                                          ای تو عشق آخرینم رفتی و دردو شناختم

 

با تو من عشقو شناختم ، با تو من زندگی ساختم

 

                                         از کسی گلایه ای نیست ،اگه باختم به تو باختم

 

هر کسی  پس از تو امد خلوت منو بهم زد

 

                                         تو رو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد

 

هر کسی پس از تو آمد خلوت منو  به هم زد

 

                                          سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد

 

گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم

 

                                          یادمو از سر به در کن چه بد کردم نکردم

  

مگر بی تو می شود.

مگر بی تو می شود خندید. بی تو فقط گریه می توان کرد.

مگر بی تو می شود ایند ه را دید.

مگر بی تو می شود رنگ خوشی را دید.

مگر بی تو لحظه ها می گذرد.

مگر بی تو سکوت معنا دارد.

نه عزیزم نه بی تو خنده ام نمی اید.

بی تو حتی گریه ام هم نمی اید. فقط بغض گلویم را گرفته .

بی تو نمی شود اینده را دید حتی برای لحظه ای .

بی تو نفس کشیدن برایم سخت است.

بی تو تنهایی برایم زجر اور است.

بی تو نمی توانم زندگی کنم بی تو هرگز ـ بی تو هرگز

رهایم نکن . تنهان نگذار که دنیا بی تو صفا ندارد.

بی تو نمی توانم بمانم . رهایم مکن

 گفتی بیا من اومدم       رفتی منم نیومدم

                    

 گفتم بخون نمی خونی       باشه برو نمی مونی

      

 گفتم بهم یه روزی تو        جار می زنی پیروزی تو

                                      

 حالا چی شده اشک چشات        دارند می ریزند زیر پات

          

می خوای بیای مشکلی نیست    برای مشکل دلت دیگه که راه حلی نیست

 

                                                                              

 

بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شوم

     

      وز جان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم

 

  من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران

        

    اول بدام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم

 

روی  دروازه    قلبم     نوشتم   ورود ممنوع
♥ ♥ ♥ ♥ ♥
عشق
آمد و  گفت  من    بی سوادم

 

 

عشق یعنی سوختن یا ساختن

 

عشق یعنی زندگی را باختن

 

عشق یعنی انتظار و انتطار

 

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

 

عشق یعنی دیده بر در دوختن

 

عشق یعنی در فراقش سوختن

 

عشق یعنی لحظه های التهاب

 

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در یکشنبه 7 آبان1385 ساعت 23:35 | لينک ثابت |

لحظه ديدار نزديك است 

باز من ديوانه ام ، مستم 

باز ميلرزد، دلم، دستم

باز گوئي در جهان ديگري هستم

هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ

هاي، نپرسي صفاي رلفزم را دست 

و آبرويم را نريزي، دل

اي نخورده مست 

لحظه ديدار نزديك است

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در چهارشنبه 26 مهر1385 ساعت 1:0 | لينک ثابت |

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در سه شنبه 11 مهر1385 ساعت 0:56 | لينک ثابت |

عشق

 
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه
 
 يکديگر پيوند ميدهد
 
زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون
 
عشق غير ممکن
 
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي
 
 بلند تر خواهدبود.
 
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
 
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد
 
عشق يعني ترس از دست دادن تو
 
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت

خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست


زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است

 که بر پا مي ماند
 
عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم
 
آن را نمي بينيم
 
اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و
 
بدون ان خواهيم مرد
 
عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است
 
که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد
 
خیلی دنبال این متنها گشتم . و آخرش
 
هر کدومو از یه جایی پیدا کردم ....
 
امیدوارم خوشت اومده باشه پس نظر بده.
 
 
 
 
یکی بود یکی نبود.
 
زمانیکه خدا کار ساختن دنیا را به پایان رساند خواست
 
 تکه ای از وجود خدائی
 
خود را،جرقه ای از هستی خود را برجا بگذارد
 
نویدی به انسان از آنچه او می تواند با تلاش به آن تبدیل شود.
 
اودنبال جائی بود تا آن هدیه با ارزش را درآن مخفی کند
 
چون او توضیح داد که چیزی که انسان بتواند به آسانی آن را پیدا کند
 
 هرگز برای آن ارزش قائل نخواهد شد.
 
یکی از مشاورینش گفت:پس شما باید آن را روی
 
بلندترین قله کوه در روی زمین پنهان کنید
 
خدا سرش را تکان داد:نه برای انسان که یک موجودماجراجوست
 
 و او خیلی زود یاد خواهد گرفت از بلندترین قله ها بالا رود.
 
پس ای خدای بزرگ آنرا در اعماق زمین پنهان کن.
 
خدا گفت:فکر نمی کنم،انسان یکروز کشف خواهد کرد
 
 که می تواند تا عمیق ترین قسمت های زمین را حفر کند
 
خدایا پس در وسط اقیانوس ها
 
خدا سرش را تکان داد:می دانید من به انسان مغز دادم
 
 و یک روز او یاد خواهد گرفت و به سمت اقیانوس های بزرگ براند.
 
مشاورینش فریاد زدند:خدایا پس کجا؟
 
 
خدا لبخندی زد و گفت:من آنرا در جایی پنهان خواهم کرد
 
 که هر مرد و زنی که به اندازه کافی و به طور
 
 خالصانه و عمیق نگاه کندقادر خواهد بود آنرا پیدا کند
 
من آنرا در قلبهایشان پنهان خواهم کرد.
 
 

 

 
 
 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در دوشنبه 10 مهر1385 ساعت 1:8 | لينک ثابت |

 

بي تو دلتنگي به چشمانم سماجت مي کند 

وای ، دل چون کود کي بي تو لجاجت مي کند 

اشتياق ديدن تو ميل خاموشي نکرد

هيچوقت عشقت به دل فکر فراموشي نکرد

عشق من با تو به ميزان تقدس مي رسد

بي حضورت دل به سر حد تعرض مي رسد

حد عشقت را برايم هيچ چيز اندازه نيست

در غياب تو غريبانه فراغت مي کشم

بر گذشت لحظه ها طرحي ز طاقت مي کشم

چشمهايم را نگاه تو ضمانت مي کند

گرمي دست مرا دستت حمايت مي کند 

با تنفس در هواي تو هنوزم قانعم 

ابتلاي سينه را اينگونه از غم مانعم 

چشمهاي مهربان تو فراموشم نشد 

هيچکس جز ياد تو بي تو هم آغوشم نشد  

من تو را با التهاب سينه ام فهميده ام    

ساده گويم خويش را با بودنت سنجيده ام 

خودم را با بودن تو زنده نگه داشته ام

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در چهارشنبه 5 مهر1385 ساعت 0:43 | لينک ثابت |

 

تقدیم به چشمهای در را مانده و دلهایی که آنها را

 

شکستند

 

تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکسته شد

 

 

گیرم بازم بیای از عاشقی بخونی

 

گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی

 

روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود

 

منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود

 

می آی بیای ولی حیف حیف دیگه خیلی دیره

 

حالا که خاطراتت یکی یکی می میره

 

کی گفته بود که تنهام وقتی ترو ندارم

 

بازم میگم بدونی منم خدایی دارم

 

برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی

 

غرورتم شکستن به چیت داری می نازی

 

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در شنبه 1 مهر1385 ساعت 1:5 | لينک ثابت |

 

وقتي عاشق تو هستم با همه بيگانه هستم     

تو بزن بر تار و پودم بزن اي عشقم - وجودم    

بگو با من تو ميموني بگو قصه عشق رو ميخوني     

بگو که تا دنيا دنياست هميشه پيشم ميموني 

آره من عاشقت هستم بي تو از دنيا خستم  

بي تو من نميخوام باشم نميخوام فردا رو ببينم    

ميگن مجنون کدومه؟ ميگن ليلي دروغه

بيا ما ثابت کنيم که ليلي مي مونه  

واسه مجنون ديونه واسه مجنون ديونه

 

 

 اگر ریسک نکنید، هیچ چیز به دست نمی آورید.

  

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در شنبه 1 مهر1385 ساعت 1:2 | لينک ثابت |

 

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در پنجشنبه 16 شهریور1385 ساعت 1:16 | لينک ثابت |

 

  به نام عشق

به نام خداوند خالق انسان،

به نام انسان خالق غمها،

به نام غمها بوجود آورنده ی اشکها،

به نام اشک تسکین دهنده ی قلبها،

به نام قلبها ایجادگر عشق و

به نام عشق زیباترین خطای انسان

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در چهارشنبه 18 مرداد1385 ساعت 2:8 | لينک ثابت |


تو چراغ يک ستاره توي شبهاي کويري

واسه تشنه رسيدن چشمه آب زلالي

تو تبسم خدايي به روي قلب سياهم

لحظه طلوع خورشيد تو غروب قلب تارم

خط بوسه نسيمي تو کوير داغ غربت

سحر و جادوي خدايي توي برگه صداقت

آخرين بند اميدي توي چاه بي نشوني

فصل رفتن گناهي توي انبوه سياهي

تو لطافت بهاي واسه خزون قلبم

عطر گلهاي شقايق تو جهنم نگاهم

تو شکستن طلسم قفل سنگين گناهي

تپش دوباره قلب موقع قطع اميدي

تو رهايي پرنده توي اوج آسموني

لحظه دريا رو ديدن واسه ماهي کويري

تو ترانه خدايي واسه چشماي مستم

تو فرشته وصالي واسه قلب شکستم

تو شکفتن يه غنچه زير بارون فراغي

شستن چشماي عاشق با ترنم وصالي

تويي شاهزاده قصه من گداي ناز چشمات

ساغر عشق خدايي من ديوونه شرابت

با تمون بي نشوني آدرس چشماتو حفظم

با تموم ظلمت دل غرق خورشيد نگاتم

سر در قلبم نوشتم هيچ کسي رو راه نميدم

آخه تا چشماتو دارم عاشق کسي نميشم

همه دنيا بدونن مست چشماشون نميشم

تا خدا خداي دنياست عاشق چشمات ميمونم

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت 2:9 | لينک ثابت |

 

باور کن که دوستت دارم

اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس

کشيدنم دوستت دارم ....

اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم....

اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به

پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت

باران بهار دوستت دارم....

اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ،

همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم....

اي تو آرامش وجودم ، همه بود و

نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم....

اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب

تشنگي ام دوستت دارم....

اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام

، ماندني ام دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت اي که

تو لايق اين دوست داشتني .....

عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي

که تو ليلي اين دل ديوانه اي....

به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ،

فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم ......

دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم ....

اگر مي گويم که دوستت دارم از ته

دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم!

باور کني ، باور نکني يک کلام! دوستت دارم.........ور

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت 1:42 | لينک ثابت |

برگزيده اي از  

( دو بيتي ) هاي ناب
   
سيصد گل سرخ و يک گل نصراني ، ما را ز سر
  
بريده مي ترساني
 
ما گر ز سر بريده مي ترسيديم ، در مجلس عاشقان
  
نمي رقصيديم


در حيرتم از َمرام اين مردم پست ، اين طايفه ي زنده 

 
 کش مرده پرست
 
تا هست به ذلت به کشندش ز جفا ، چون ُمرد به  
 
عزت ببرندش سره دست


 
چـرا وقتـي كـه راه زندگـي همـوار مي گـردد
 
بشر تغيير حالت مي دهد خونخوار مي گردد
 
به وقت عيش و عشرت مي نوازد ساز بد مستي
 
به وقت تنگدستي مومن و دين دار مي گردد

 
تا تواني بگريز از يار بد ، يار بد بدتر بود از مار بد
 
مار بد تنها تو را بر جان زند ، يار بد بر جان و بر ايمان زند
 
عشق چون در سينه ام بيدار شد، از طلب ، پا تا سرم ايثار شد
 
اين دگر من نيستم ، من نيستم ، حيف از آن عمري
 
که با من زيستم
 

 
هر کس بد ما به خلق گويد ، ما چهره به غم نمي خراشيم
 
ما خوبي او به خلق گوييم ، تا هر دو دروغ گفته باشيم
 

 
من ترک عشق شاهد و ساغر نمي کنم  ، صد بار
  
توبه کردم و ديگر نمي کنم
 
باغ بهشت و سايه ي طوبي و قصر حور ، با خاک
 
کوي دوست برابر نمي کنم

 
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم ، که دگر بار از
 
اين گونه خطاها نکنم
 
بوسه را داد چو برداشت لبش ازلب من ، توبه کردم
 
که دگر توبه بي جا نکنم
 
هر که عاشق شد منت از صد يار مي بايد کشيد
 
بهر يک گل منت از صد خار مي بايد کشيد
 
من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل
 
بخت بد بين کز اجل هم ناز مي بايد کشيد
 
دنيا همه هيچ و کار دنيا همه هيچ ، اي هيچ براي
 
هيچ بر هيچ مپيچ
 
داني که  ز آدمي پس از مرگ چه ماند ، لطف است و
 
محبت است و باقي همه هيچ
 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت 1:35 | لينک ثابت |

تقدیم به دل شکسته ها

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین

تلنگری می شکند

می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم

که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم

 عجین کرد

بغض کهنه ای گلویم را آزارد

نفرین به بودن وقتی با درد همراست

ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند

تنها با خاطراتم خوشم

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت 2:13 | لينک ثابت |

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته 

 و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

 زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

 که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز

 

** دوسش داری **

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت 2:5 | لينک ثابت |

 

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

 

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

 

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

 

 بي تو بودن گرفته

 

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

 

 گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

 

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

 

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

 

 و چقدر به حضور سبزت محتاجم

 

و همیشه از خودم می پرسم

 

این همه که من به تو فکر کنم

 

 تو هم به من فکر می کنی؟

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت 1:23 | لينک ثابت |

 

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم

 

نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت

 

 تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی را

 

درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر

 

از لبانت جاری شد

 

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

 

 تو مثل هیچ کس خندان بودی

 

 تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

 

 من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

 

 وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان

 

را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود

 

 نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما

 

همیشه در کنار هم باشیم

 

 وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی

 

 ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی

 

ویار همیشگی من باشی

 

ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

 

 تا من بیشتر از تو

تورا ببینم

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت 1:9 | لينک ثابت |

وقتی گريه کردم گفتند بچه ای

  وقتی خنديدم گفتند ديوونه ای

وقتی جدی بودم گفتند مغروری

 وقتی شوخی کردم گفتند سنگين باش

   وقتی حرف زدم گفتند پر حرفی

  وقتی ساکت شدم گفتند عاشقی

حالا هم که عاشقم می گويند: گناهه

در تو چون روح تو گم مي شوم -آري- پس از اين


تا مرا مثل خودت دوست بداري پس از اين

دستهايت را - بي دغدغه - بايد با من


گوشه باغچه خانه بکاري پس از اين  

همه گفتند که عاشق نشو حالا که شدي


بايد اين مرحله را تاب بياري پس از اين

 

بهترين کار همين است که تو نيز چو من


همه را با خودشان ، وابگذاري پس از اين

 

 دست من رو شده و خال مرا هم خواندي


پس ، مرا باخته بايد بشماري پس از اين

برد با توست ، همين ! با لبخندي مغرور


مي تواني بنشيني به کناري پس از اين  

پيش از آني که من و تو سفر از خويش کنيم


عهد کن ، باز مرا دوست بداري پس از اين

 

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت 0:51 | لينک ثابت |

 

حالا که اومدی تو قلب من دیگه جایی نمونده

از اون همه غم ديگه يادي نمونده

چشماي من اون گريه ها رو با خنده هات از ياد مي برن

اگه يه روز نباشي نميدوني چي ميشه تو دنيا

ديگه ميرن روزاي خنده واسه هميشه از لبها

اگه يه روز نباشي تاريكي جون ميگيره تو چشمام

ميشم اسير شب يه سايه پشت شيشه اين رويا

چشمات كه دروغ نميگن ميگن از روزاي خنده

چشمات كه دروغ نميگن ميبينم اميد اينده


 

کناره اشیان تو               من اشیانه می کنم

فضای اشیانه را               پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند       به خاطر چه زندای

و من برای زندگی           تو رو بهانه می کنم

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در سه شنبه 26 اردیبهشت1385 ساعت 19:40 | لينک ثابت |

                                گفتم عزيز دلم  اما بعد پاكش كردم ، آخه تو خود دلمي

                                 نوشتم آرام جانم اما بعد پاكش كردم ، آخه تو خود جونمي

                             نوشتم شور زندگي ام اما بعد پاكش كردم ، آخه تو خود زندگيمي

                                   نوشتم در قلبمي اما بعد پاكش كردم ، آخه تو قلبمي

                               نوشتم همه چيزم اما بعد پاكش كردم ، آخه تو خود خودمي

                           ديگه نمي دونم چي بنويسم حتي واژه ها براي توصيف تو كم آوردن ...

                                                 دوست دارم و هميشه در كنارتم .

 

  پس از رفتنت ، آرزوهايم را دفن خواهم كرد.             

    دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عكس

     اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد ....

     نبودنت را باور خواهم كرد و اجازه ورود هيچ نگاهي

     را به روياهايم نخواهم داد ، اما كاش قبل از رفتنت به

    گنجشك هاي شهر بسپاري برق انتظار را در چشمانشان

   نگاه دارند . شا يد رفتنت را برگشتي دوباره باشد !

نوشته شده توسط رضاممممممممممممممممممم در جمعه 22 اردیبهشت1385 ساعت 19:3 | لينک ثابت |

درباره وبلاگ
با سلام
فهرست اصلي
پيوندها
امکانات

کليه ي حقوق اين وبلاگ توسط رضاممممممممممممممممممم محفوظ است.طراحي شده توسط مسعود.